منوی اصلی
موضوعات
برچسبها
پشتیبانی آنلاین

در صورت روشن بودن چراغ می توانید به طور مستقیم با من گفتگو کنید.
مدیریت سایت

آرشیو ماهانه
آمار
بازدید های امروز :1
بازدید های دیروز : 1
بازدید های این ماه : 12
بازدید های ماه قبل : 67
بازدید های کل : 861
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



Powered by  MyPagerank.Net

قیمت تخمینی
google reader
لینك دونی
:: اسکریپت فا

:: تاپ شات - مرجع زیباترین عكسها والپیپرها عكس تصویر زمینه بازیگرر

:: اس ام اس و پیامک های به روز و جدید

:: tabadole banner

:: اخبار,مقالات طنز-ورزشی-گالری عکس,جک,دوست یابی

:: یکتا موبایل

:: پرشین دانلود سنتر

:: IRANA DIGITAL

:: داتیس دیزاین

:: کامپیوتر ایران

:: مجله ی تخصصی جنگ افزار

:: **ف*ی*ل*ت*ر*ش*ک*ن**

:: ۩ گالری عکسهای زیبا

:: :.:پار30 پیکس-پایگاه عکس روزانه:.:

:: گالری والپیپر

:: ◄◄◄ آموزش رایانه ►►►

:: پاتوق دختر پسرهای باحال

:: پاتوق دختر پسرا

:: سایت آرایشی و زیبایی دختر روز

:: ◄همه چی هست بیا تو

:: نجوم ، علمی به بزرگی جهان!

:: دانستنیهای جالب جهان

:: سایت سرگرمی و تفریحی لوبیا

:: وبلاگ مهندسی پزشکی

:: نازچین.کام

:: بانک لینک

:: ◄همه چی هست بیا تو!

:: تبادل لیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنك

:: دنبال مد لباسی؟ بدو بیا تو

:: بهترین مطالب دخترانه وپسرانه

:: اخبار آزاد ایران

:: زیباترین کوه ایران

:: دانلودستان

:: تبادل پست

:: هنر شمع سازی (تصویری)

:: ıllıllı_ wWw.AshkananONline.Ir_ ıllıllı

:: پادشاه دانلود فیلم

:: انتخاب همسر باکمک رایانه

:: █▓▒░ ۞۩ نرم افزار +عکس جومونگ و بازیها و ...+فیلم ۩۞█▓▒░

:: فشرده سازی فایلها با WinRar 4.1.65 Full Version

:: مدل لبای و ارایش

:: بزرگترین پایگاه مدل لباس اینترنتی

:: آموزش آشپزی با مدیریت خانم "سعیده احمدزاده"

:: دانلود فیلم اخراجی های 2

:: تصویر اعدام جنایتكاری كه دخترها را عمدی می ترساند(+18)

:: رابطه زناشویی پس از زایمان

:: مسائل ریاضی را آنلاین حل کنید !

:: این جمعه هم سپری شد نیامدی..........

:: سایت تسخیر لانه جاسوسی

:: فروشگاه ساز آنلاین با 8 قالب حرفه ای

خودتان لینک ارسال کنید

ملاقات یک انسان و خدا!

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

منبع: ارسالی کاربران/نسرین


نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،
برچسب ها: ملاقات یک انسان و خدا!,

عکس یادگاری معلم و بچه‌ها!

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد.
معلم هم داشت همه بچه‌ها راتشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید: این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.


نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،
برچسب ها: عکس یادگاری معلم و بچه‌ها!, داستان,

داستان زیبای قضاوت

زن ومردجوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند.روزبعدضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید.
احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت. هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد،

زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بندرخت تعجب کردوبه همسرش گفت: "یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!

زندگی هم همینطور است.وقتی که رفتار دیگران رامشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه ‌کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی،بد نیست توجه کنیم به اینکه خوددر آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌ جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم، در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم.


نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،
برچسب ها: داستان,

محققان دانشگاه آی بی ام به تازگی اختراعی را به ثبت رسانده اند که این رویا را محقق می کند.
این اختراع یک دستگاه کنترل از راه دور هوشمند و شبکه ای است که قادر به ارسال پیام به سایت توییتر و فیس بوک بوده و با استفاده از آن حتی می توان وبلاگ شخصی را هم به روز کرد.

Television_remote_control | DataVista.info | DataVista.Co.cc

کاربر می تواند در حین انکه این فعالیت ها را انجام می دهد برنامه های تلویزیون را تماشا کرده و کارهای عادی را که با یک دستگاه کنترل تلویزیون انجام می داده کماکان انجام دهد.
کاربران می توانند برای تایپ پیام از جملات پیش فرض در نظر گرفته شده برای هر دکمه استفاده کنند یا جملات مورد نظر خودشان را درج کنند. از این طریق می توان جدیدترین پیام های کاربران دیگر در فیس بوک، توییتر، وبلاگ شخصی و … را مشاهده کرد.


نوشته: امین | طبقه بندی : مجله خبری ، » كامپیوتر و IT ، » اینترنت ، » سایت و وبلاگ ، داستان ،
برچسب ها: اخبار تكنولوژی, اخبار دنیای اینترنت, تكنولوژی, اینترنت, remote, كنترل, weblog, blog, فیس بوک, توییتر, وبلاگ شخصی, Television_remote_control, Television remote control, Television, remote control,

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسار دوست می داشت ، دخترک به بیماری سختی مبتلا شد .

پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد ، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد

ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد ...

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد . با هیچکس صحبت نمی کرد ...

سرکار نمی رفت . دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند ولی موفق نشدند . شبی پدر رویای عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند ، همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .

هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود ، مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است

پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است ؟

دخترک به پدرش گفت : باباجان ، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .

پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.

اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.



مطالب پیشنهاد شده زیر نیز ممکن است برایتان جالب باشد:



نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،

راز موفقیت از زبان سقراط! (داستان کوتاه)


مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.
جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.

‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".


نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،
برچسب ها: داستان کوتاه, داستان, سقراط, راز موفقیت,

داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد! 

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».


نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،
برچسب ها: لاینل واترمن, داستان, هزار و یک شب, داستانک,

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .

پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند ، ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت ، صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره ...


نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،
برچسب ها: مطالب جالب, داستان زیبا, داستان,


مادر داماد : ببخشین ، كبریت دارین؟
خانواده عروس : كبریت ؟! كبریت برای چی!؟
مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بكشه...
خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟
مادر داماد : سیگاری كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه...
خانواده عروس : پس الكلی هم هست..!؟
مادر داماد : الكلی كه نه... والا قمار بازی كرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش كه یادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازی می كنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه كمی بازداشتش كردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ی عروس : زنش !!!؟؟؟

نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن كبریت همراهتون داشته باشین!


نوشته: امین | طبقه بندی : » طنز و سرگرمی ، داستان ،
برچسب ها: لطیفه و سرگرمی, لطیفه, سرگرمی, طنز,

داستان فوق العاده فوق العاده زیبای پسرك و خدمتكار | DataVista.info

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود ، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست . خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت .

پسر پرسید : بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت : ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید : بستنى خالى چند است ؟

خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند ، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت :

براى من یک بستنی بیاورید .

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت . پسر بستنى را تمام کرد ، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت . هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت ، گریه‌اش گرفت . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى ، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود !


نوشته: امین | طبقه بندی : داستان ،
برچسب ها: مطالب جالب, داستان, داستان های آموزنده,
تعداد کل صفحات : 2 1    2    

جهت مشاهده مطالب بیشتر حتماً صفحات دیگر سایت را بازدید نمایید.


کلیه حقوق این سایت محفوظ و هرگونه کپی برداری پیگرد دارد.
جستجو در سایت


در اینترنت در اینجا
خبر نامه

برای دریافت آخرین مطالب ، آدرس ایمل خود را وارد كنید



اشتراک مطالب از طریق فید تعداد مشترکان فید - شما هم همین الان مشترک فید شوید
آخرین مطالب ارسالی
معرفی و بررسی تخصصی HTC Legend نکته بهداشتی: انجام سونوگرافی جنین استفاده از لوازم آرایشی در زنان باعث پیری زودرس می‌شود کتاب الکترونیکی فاصله یاب شهرهای ایران با فرمت جاوا كپی‌های غیرقانونی ویندوز 7 شناسایی می‌شوند نت بوک جهان با فناوری نسل چهارم زندگینامه كمال الملك (1226- 1319) سونی اریکسون Vivaz ، گوشی ۸.۱ مگاپیکسلی سیمبیان باگ 17 ساله مایکروسافت برطرف می‌شود مشکلات و درگیرها در روابط عاطفی وعاشقانه هدفمند كردن یارانه‌ها؛ مراقب پنج وسیله پرمصرف خانگی باشید "فیس‌بوك " در آغوش "بینگ " جای گرفت پایان ماجرای Nexus One خودكار شاگرد اول جدیدترین لكه خورشیدی نیمی از آمریکایی‌ها برای بهداشت به اینترنت مراجعه می‌کنند در اربعین عشق گزارش اختتامیه‌ جشنواره‌ فیلم فجر کوتاه و جالب از همه زنان ناصرالدین شاه! (+عکس) 90 ضربه شلاق برای دختر 13ساله عرب بخاطر داشتن تلفن همراه در مدرسه ! چرا بنز از پراید گران تر است؟! (عکس) نرم افزار : تقویم چندگانه فارسی دروغگو را از روی دست خطش بشناسید! چطور بدون از دست دادن مشتری هایتان، قیمت ها را بالا ببرید فال روزانه، پنجشنبه 8 بهمن 1388 اسامی فیلم‌های بخش‌های مختلف جشنواره فیلم فجر فال روزانه، دوشنبه 5 بهمن 1388 فال روزانه، شنبه 3 بهمن 1388 نکته بهداشتی روز: نشانه‌های گرسنگی نوزاد فال روزانه، یکشنبه 27 دی 1388 لیست آخرین مطالب ارسالی
نظرسنجی
خانواده شما در خوشه چندم آست ؟




لینکستان
جدیدتربن ویروس ها


DataVista.inFo , Top Persian Entertainment Website! , All Rights Reserved
RSS | Atom | Email | Powered By MihanBlog.com | Design By Amin.E